۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

گرجستان: تماميت ارضى با آزادى و دمكراسى معنى پيدا مى كند

تحليل عينى و واقعى رويدادها و حوادث اجتماعى يك چيز است، موضع گيرى سياسى در مقابل آنها امرى ديگر. اين دو نبايد لاجرم و هميشه و در همه جا همخوان و همسو باشند اما هر چه تحليل اوضاع به واقعيت نزديك تر باشد، به همان اندازه مى توان موضع درست تر و متناسب ترى گرفت. موضع گيرى سياسى، بى توجه به جزييات وقايع مى تواند به شكست ديدگاه هاى سياسى بيانجامد. جنگ اخير در گرجستان نيز از اين قاعده مستثنى نيست.

يك چيز در اين جنگ محرز شده است و آن آغاز كننده آن است. شرق و غرب بر اين امر اتفاق نظر دارند كه ساكاشويلى، رييس جمهور گرجستان دستور پيش روى نيروهاى گرجى به اوستياى جنوبى را در شب هشتم آگوست صادر كرده است. گرچه قبلا حركات ايذايى در مرز ها وجود داشت اما اين گرجستان بود كه حمله سازمان يافته نظامى را آغاز كرد. حتى شواردنادزه رييس جمهور سابق گرجستان و يا ساركوزى رييس جمهور فرانسه اين امر را پذيرفته اند. پذيرفتن اين امر اما لاجرم به انتقاد از آغازگر جنگ از سوى كشورهاى غربى نمى انجامد چرا كه فاكتور هاى متعددى از جمله تمايل گرجستان براى ورود به ناتو در آن نقش بازى مى كنند.

روسيه پس از فروپاشى كشور باصطلاح شوراها سرزمين هاى بسيارى "از دست داده است". ده ها ميليون روس ديگر در روسيه زندگى نمى كنند و در كشورهاى تاز تاسيس ماندگار شده اند. روسيه همانگونه كه تعرض ارمنستان به آذربايجان و يا جنگ چچن نشان داد از هيچ فرصتى براى بازسازى "امپراطورى" سابق و گسترش نفوذ خود در منطقه قفقاز فرو گذارى نمى كند. غرب نيز نشان داده است كه به روسيه هم چون دوران جنگ سرد نگاه مى كند و همواره در صدد پيشروى به سوى شرق بوده است. نفوذ در گرجستان و امضاى قرار داد با لهستان در گرماگرم غايله گرجستان براى ايجاد سپر موشكى از آخرين نمونه هاى آن هستند.

كشور هاى غربى سياست واحدى در مقابل ملل خواستار جدايى از سيستم هاى دولتى موجود به پيش نمى برند. در مورد فروپاشى يوگسلاوى و تقسيم آن به كشورهاى مستقل كه آخرين آن كوزوو بود، غربى ها تمام و كمال اين پروسه را حمايت كردند. در مورد تبت و تلاش هاى دالايى لاما بر عليه چين وبراى رسيدن به خود مختارى، غربى ها باز چنين سياستى پيش مى برند. اما در مورد اوستياى جنوبى و آبخازي قضيه فرق مى كند و تلاش هاى اين دو منطقه براى حق تعيين سرنوشت خود از چنين حمايتى از سوى غرب برخوردار نيست.

رييس جمهور گرجستان با تمام نيرو بدنبال ورود به ناتو بوده، از آن كمك هاى تسليحاتى و آموزشى مى گيرد، در جنگ عراق نيروهايش جزو ارتش متفقين بودند و همانگونه كه نشان داد از بكارگيرى راه حل نظامى براى حل مناقشات ملى ابايى ندارد. هنگامى كه او ساعاتى پيش از آغاز المپيك دستور آتش را صادر مى كرد، تصور هم نمى كرد دو روز بعد در حضور ديپلمات هاى اروپايى و جلوى دوربين ها ورقه آتش بسى را امضا كند كه خودش نوشته بود. با فرمان پيش روى او كه منجر به درگيرى هاى نظامى در طول دو هفته بعد از آن گشت تعداد زيادى كشته وزخمى و تعداد بسيارى بى خانمان گشته و سرنوشت هاى زيادى براى هميشه از بين رفتند.

هدف ايشان نگاه داشتن مناطق اوستياى جنوبى وآبخازى به هر قيمت و تحت هر شرايطى زير حاكميت تفليس بود. در انتخابات چهار سال پيش او وعده داده بود كه در عرض پنج سال آينده مشكل هر دو منطقه را به نفع گرجستان حل كند. اما چنين برخوردى با خواسته هاى قريب به اتفاق مردم همانگونه كه روند هاى پس از فروپاشى شوروى نشان داده اند، بدرستى بى نتيجه مى ماند همانطور كه در كوزو ديديم. ساكاشويلى هنگامى مى تواند ادعاى تماميت ارضى بكند كه بر طبق اسناد سازمان ملل و از جمله در مورد روابط دوستانه به ديگر ملل و گروه ها و اقليت هااجازه شركت در قدرت را بدهد، به خواسته هاى آنان احترام بگذارد و در ايجاد صلح بكوشد. در اينكه روسهابدنبال منافع خود هستند شكى نيست. همانگونه كه با حمايت از ارمنستان بر عليه آذربايجان بدنبال منافع شان بوده و هستند. اقدام ماجراجويانه ساكاشويلى به روسها امكان داد اهداف خود را به پيش ببرند. ساكاشويلى جنگى را شروع كرد كه يك هفته بعد يكى از بازنده هاى آن بود.

مردم اوستياى جنوبى و آبخازي مدت هاى مديدى بود هيچ تمايلى به ماندن در تماميت ارضى گرجستان نداشتند. شايد اگر حكومت تفليس با آنها مدارا مى كرد و حقوقى را كه شايسته هر ملت و اقليت و قومى است به آنها مى داد و آنها را در قدرت مركزى سهيم مى كرد احتمالا داستان به اينجا ها نمى كشيد. تماميت ارضى تنها با آزادى و دمكراسى معنى پيدا مى كند. عدم وجود اين دو فاكتور اساسى دفاع ازتماميت ارضى را تبديل به حربه اى در دست سياستمداران مى كند تا با آن اهداف مشكوك خود را به پيش ببرند. توسل به زور اسلحه و توپخانه و بمب براى حفظ تماميت ارضى لازم نمى بود اگر مردم در تعيين سرنوشت خودسهيم بودند، شانس مساوى داشتند و خود را آقاى خود مى ديدند. جدا كردن تماميت ارضى از ديگرمولفه هاى ضرورى يك جامعه انسانى چشم بستن به روى واقعيت هاى عصر حاضر است.

اما حمله نظامى گويا كاسه صبر همه را لبريز كرد. پارلمان هاي هر دو منطقه در آخرين مصوباتشان خواستار جدايى از گرجستان و به رسميت شناخته شدن محدوده جغرافيايى و سياسى شان شدند. دور از انتظار نبود كه روسيه به اين خواسته جواب مثبت دهد. خانم مركل صدراعظم آلمان از چند روز پيش از آن با حضور در تفليس و ديگر كشورهاى همجوار سعى در تقويت جبهه مقاومت در مقابل مسكو را داشت و در چند روز گذشته آنچه را دايما تكرار مى كرد تاكيد بر تماميت ارضى گرجستان بود. اما اين تلاش ها به ثمر نرسيد.


نقش رسانه ها در جريان جنگ ها نيز كم اهميت نيست. اولين چيزى كه در جنگ پايمال مى شود حقيقت است و رسانه ها كمك چندانى به يافتن آن در بحبوحه غرش سلاح ها نمى كنند. رسانه هاى در جريان جنگ ها تمايل فزاينده اى به بازتاب سياست هاى رسمى دولت هايشان نشان مى دهند و كاملا بيطرفانه عمل نمى كنند. در مناقشات، بيشتر منعكس كننده دردها و آلام دوستان و ياران خود هستند و بالطبع تغذيه فكرى يكجانبه از آنها لاجرم منجر به دست يابى به حقيقت ماجراها نمى شود. گرايش به نشان دادن اغراق آميز قدرتمندى طرف مقابل تقويت مى شود و خودى ها مظلوم مى شوند. ماها، چه در داخل و چه در خارج بطور فزاينده مصرف كنندگان رسانه هاى غربى هستيم كه گر چه آزادى، بنيان هاى فكرى آنها را تشكيل مى دهد اما تجربه نشان داده است كه بويژه هنگامى كه توپ ها مى غرند و بمب ها به پرواز در مى آيند، بيطرفانه عمل نكرده اند و نمى كنند. جنگ در گرجستان آخرين نمونه آن است كه رسانه هاى معتبر و قديمى بلاترديد و بى ثوجه به جزييات غايله در كنار ناتو و سياست هاى آن قرار گرفتند. هدف زير سوال بردن ماهيت مثبت و لزوم وجودرسانه هاى آزاد نيست. بحث تنها بر سر نقش آنها به هنگام وقوع جنگ است.

آنچه را كه رسانه ها كمتر به آن مى پردازند مشكلات و خواسته هاى اين دو منطقه در گرجستان است. حساب باز كردن روى حمايت كامل غرب و ياشرق مى تواند همانگونه كه جنگ اخير نشان داد به فاجعه بيانجامد. ما بايد ازتلاش هاى آزاديخواهانه ملل كه منطبق بر قوانين و مصوبه هاى بين المللى و در هماهنگى با حق تعيين سرنوشت ملل است حمايت كنيم. براه انداختن جنگ براى حفظ تماميت ارضى در جوامعى كه مشكلات اتنيكى دارند نمى تواند مورد حمايت آزاديخواهان قرار بگيرد. هدف اين سطور دفاع از جدايى اين دو منطقه از گرجستان نيست. هدف آن است كه از قضاوت يكجانبه و عجولانه در مورد مناقشات بين المللى بپرهيزيم .

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

شايسته سالارى

در برخى كشور هاى اروپايى قوانينى وجوددارد كه بر اساس آن براى زنان سهميه خاصى را براى تصدى شغل ها و مقام ها در نظر گرفته اند. در برخى مناطق، برخى اقليت ها امتياز هاى خاصى دارند. شكى نيست كه در نهايت و در اكثر موارد افراد شايسته و لايق بر سر كار مى آيند اما موارد بسيارى نيز هست كه استثناهايى بر حسب شرايط و مقتضيات در نظر گرفته اند. يعنى سياستمداران مثلا حاضرشده اند براى حمايت از زنان و رفع تبعيض از آنها قوانين خاصى تصويب كنند كه اصول عام را گاها زير پا مى گذارد.

اگر فكر مى كنيم ما زرنگ تر و متجددتر از سياستمداران افغانى و عراقى هستيم، سخت در اشتباهيم. تجارب ساليان گذشته در ايران نشان مى دهند كه اگر شما بخواهيد خيلى سريعتر از مردم بتازيد و بعنوان روشنفكر و پيشاهنگ چهار نعل بتازيد بد جورى زمين مى خوريد. افغانستان و عراق را نمى توان دقيقا مثل كشور آمريكا اداره كرد. در افغانستان هنوز وابستگى هاى قبيله اى قوى است و اين فى نفسه امرى منفى نيست. اگر كسى نخواهد از فراز واقعيت ها براى آن مردم تصميم بگيرد، عاقبت خوشايندى نخواهد داشت.

در آذربايجان ساختارهاى قبيله اى وجود خارجى ندارند و ادعاى اينكه مردم آن بدنبال احياى چنين ساختارى هستند حرفى عبث و بى پايه است. هيچ كس نمى تواند اصولا مخالف “شايسته سالارى” باشد اما گفتنش آسان و پياده كردنش سخت است. اگر اين حرف به معناى ناديده گرفتن ويژگى هاى اجتماعى و تاريخى در ايران وكثيرالمله بودن آن است آنگاه شايسته سالارى تبديل به اهرم ناشايسته اى مى شود كه با آن مى توان تصميمات شخصى گرفت. دمكراسى يعنى تقسيم قدرت. هر مقاومتى در مقابل اين امر به معناى ناديده گرفتن حكومت مردم بر مردم است.

گرجستان

آيا نقش نيروهاى آمريكايى در افغانستان همان نقشى است كه آنها در ويتنام بازى كردند؟ آيا نيروهاى روسى در معضل اوستياى جنوبى همان نقشى را بازى مى كنند كه در چچن بازى كردند؟ در آنجا جنايت آفريدند. شايد اينجا هم چنان باشد. شايد هم نه. بى شك براى برى ماندن از در غلتيدن به دامان كلى گويى و جستجوى كليشه هاى هميشگى بايد كمى هم وارد جزييات شد. مشكل چيست؟ مگر نه اين است كه اوستيايى هاى جنوبى با رفراندم هايشان نشان داده اند كه نمى خواهند وابسته به تفليس باشند؟ مگر نه اين است كه تفليس به زور اسلحه مى خواهد آنها را در تماميت ارضى خود نگاه دارد؟ مگر نيروهاى گرجستان به زور متوسل نشدند و به زور هم در اين چند روز دوباره پس رانده نشدند؟ مگر در يوگسلاوى سابق هم زور دار ها نخواستند به زور اسلحه مشكل را حل كنند؟
آيا اين ها حاوى درس هاى لازم براى ايران هستند؟ مسلما بازهم دوستان خواهند گفت اوستيا با ايران قابل مقايسه نيست. به نظر من مى توان از همه اين قضايا درس گرفت به شرطى كه كمى از چسبيدن به ايديولوژى ها دست بر داريم.

هنگامى كه ساكاشويلى دستور آتش را صادر مى كرد، تصور هم نمى كرد دو روز بعد در حضور ديپلمات هاى اروپايى و جلوى دوربين ها در حالتى التماس آميز ورقه آتش بسى را امضا كند كه خودش نوشته بود. با فرمان پيش روى او تعداد زيادى كشته وزخمى و تعداد بسيارى بى خانمان گشته و سرنوشت هاى زيادى براى هميشه از بين رفتند. هدف ايشان نگاه داشتن مناطق وستياى جنوبى وآبخازى به هر قيمت و به هر شكل و تحت هر شرايطى زير حاكميت تفليس است. در انتخابات چهار سال پيش او وعده داده بود كه در عرض پنج سال آينده مشكل هر دو منطقه را به نفع گرجستان حل كند. اما چنين برخوردى با خواسته هاى قريب به اتفاق مردم همانگونه كه روند هاى پس از فروپاشى شوروى نشان داده اند، بدرستى بى نتيجه مى ماند همانطور كه در كوزو ديديم. ساكاشويلى هنگامى مى تواند ادعاى تماميت ارضى بكند كه بر طبق اسناد سازمان ملل و از جمله در مورد روابط دوستانه “friendly relations” به ديگر ملل و گروه ها و اقليت هااجازه شركت در قدرت را بدهد، به خواسته هاى آنان احترام بگذارد و در ايجاد صلح بكوشد و نه آنكه اول از همه به روى آنها اسلحه بكشد. در اينكه روسهابدنبال منافع خود هستند شكى نيست. همانگونه كه با حمايت از ارمنستان بر عليه آذربايجان بدنبال منافع شان بوده و هستند. اقدام ماجراجويانه ساكاشويلى ناسيوناليست دو آتشه به روسها امكان داد اهداف خود را به پيش ببرند. ساكاشويلى جنگى را شروع كرد كه يك هفته بعد يكى از بازنده هاى آن بود.

همانگونه كه يوشكا فيشر بدرستى مى گويد ساکاشویلى سیاست فاجعه‌آمیزى بكار گرفت و بنام حفظ تماميت ارضى هزاران انسان را به كشتن داد. بقيه اش را همه مى دانند. تماميت ارضى اما تنها با آزادى و دمكراسى معنى پيدا مى كند. عدم وجود اين دو فاكتور اساسى دفاع ازتماميت ارضى را تبديل به حربه اى در دست سياستمداران مى كند تا با آن اهداف مشكوك خود را به پيش ببرند. توسل به زور اسلحه و توپخانه و بمب براى حفظ تماميت ارضى لازم نمى بود اگر مردم در تعيين سرنوشت خودسهيم بودند، شانس مساوى داشتند و خود را آقاى خود مى ديدند. آنچه در برخى تحليل هاى دوستان كم ديده مى شود اشاره به خواست اوستيايى ها و آبخاز هاست. آيا مشكل اصلى واقعا روسيه است و يا روسيه دارد از فرصت استفاده مى كند. مگر ناتو هدف ديگرى غير از روسيه دارد؟ به نظر مى رسد تيورى توطيه براى تبيين مشكل گرجستان نمى تواند همه چيز را توضيح دهد. كسى تمايلى به رفتن به سوى اين سوال را ندارد كه چرا اين مردم در اين مناطق اين همه تمايل به مسكو دارند و اين همه از تفليس گريزانند. آيا ساکاشویلى سعى داشته است آنها را در قدرت سهيم كند؟ آيا ساکاشویلى علاقه اى به گفته ها و خواسته هاى آنها داشته است؟ دمكراسى در اين جامعه در كجاست و در چه حدى نهادينه شده است؟ چرا با اين همه اطمينان گفته مى شود كه اين مناطق جزو گرجستان هستند؟ آيا در يوگسلاوى سابق مگر كرواسى و بوسنى و كوزو جزو يك كشور مستقل نبودند؟ پس چرا از هم پاشيد و اتفاقا با حمايت غرب هم از هم پاشيد و بدرستى هم از هم پاشيد؟ هر كس كه بخواهد تماميت ارضى را از ديگرمولفه هاى ضرورى يك جامعه انسانى جدا كند و در خلا به حمايت چشم و گوش بسته آن بپردازد، حداقل پس از تجارب بيست سال اخير در دنيا يا متوهم است و يا اهداف خاص و ناگفته اى را دنبال مى كند.

رهگذر گرامى، آنچه غير قابل انكار است نارضايتى مردم اين دو منطقه از تفليس است. اگر طبق نوشته شما “چند روز قبل” ساکاشویلى “نوشت که حاضر است تحت نظارت و تضمین بین المللی به هردو ناحیه خودمختاری کامل دهد” پس چرا چند روز قبل تر دستور حمله نظامى را به يكى از اين مناطق صادر كرد؟ من نمى دانم آيا ساکاشویلى آنطور كه شما نوشته ايد “مرتبا طرح و پیشنهاد ارائه می دهد” و مضمون آنها چيست. اگر ساکاشویلى بطور كامل روى حمايت غرب حساب باز كرده، چرا نبايد مخالفانش روى مسكو حساب باز كنند. اين درجه از اعتماد و اطمينان به او از سوى شما براى من سوال بر انگيز است. تمام دنيا مى گو يد جنگ را او شروع كرده و اين براى شما اصلا مهم نيست. در مورد نكته سوم كامنت شما كه مى گوييد: “گرجستان ، اوکرائین و استونی، لیتوانی، لهستان می خواهند بروند به قرن 21 ولی هیهات که روسیه به قرن 19 عشق و علاقه ویژه ای دارد”، تنها مى توانم بگويم كه برداشت شخصى و بسيار محدود و يكجانبه شماست. آيا چون همانطور كه خودتان مى گوييد بولشویک ها اوستیا را به عنوان یک ناحیه(اوبلاست ) خودمختار به “جمهوری شوروی گرجستان” واگذار كردند پس اين تقسيم درست و به حق است؟ هيچكس تمامیت ارضی گرجستان رازير سوال نبرده است حتى روس ها. مشكل سياست هاى نابخردانه ساکاشویلى و تلاش هاى او براى به ميدان آوردن ناتو و گسترش اختلافات است. فكر مى كنم او هيچ ابايى از جنگ هاى بعدى ندارد.

رهگذر گرامى، اين چگونه پرنسيبى است كه جان انسانها و خواسته هاى آنها را خوارتر از تيورى هاى ذهن ساخته مى داند. به نظر مى رسد مرغ شما يك پا دارد در صورتى كه جبهه اى را كه از آن طرفدارى مى كنيد پراگماتيسم بيشترى دارد. در مورد يوگسلاوى كشورهاى غربى با زير پا گذاشتن تمامى مصوبات بين المللى در غايله اتنيكى مداخله كرده و بدرستى هم مداخله كرده (بدون وارد شدن به جزييات) و به فرو پاشى يوگسلاوى سابق يارى رساندند. در مورد فرو پاشى شوروى هم كه كسى به فكر تماميت ارضى نيفتاد حداقل در نيمكره غربى. پس چرا همين ناتو الان در مورد گرجستان به فكر تماميت ارضى افتاده است؟ پس چرا كوزويى ها اجازه داشتند مستقل شوند اما اوستيايى و آبخاز ها چنين حقى ندارند. آيا مى توان تصور كرد كه شما يك چشم تان را بسته و تنها به ديدن جهان با آن يكى چشم تان اكتفا مى كنيد؟ چرا شما در كشمكشى كه غربى ها با تما قوا يك سوى آن را حمايت مى كنند و روس ها سوى ديگرش را، اينگونه به دفاع ازآن سويى برخاسته ايد كه تنها هدف مقدسش دفاع از تماميت ارضى به هر قيمت است؟ پس چرا در جريان كوزو كه همين چند ماه پيش اتفاق افتاد، به ياد تماميت ارضى نبوديد؟ اگر فكر مى كنيد در مورد جنگ ها و درگيرى هاى بين المللى مى توانيد تمام حقيقت در صفحات چند جريده مشخص بخوانيد، بايد بگويم متاسفانه قضيه را درست نمى بينيد. حمايت بى چون و چراى شما از فرد جنگ افروزى چون ساكاشويلى براى من بسيار تعجب آور است. و اين موضع گيرى شما شايد از زاويه ديد و برخورد شما به بحث تماميت ارضى قابل تبيين است. شما از تماميت ارضى آيه اى آسمانى ساخته ايد كه تحت هر شرايطى قابل حمايت و حفظ آن به هر قيمتى لازم الاجراست. اينطور نيست؟

دكتر رنجبر در پاسخ به آقاى مدادى نكات خوبى را متذكر شدند. يكى دو نفر كامنت گذار در همان سايت ايرانيان دات كام ليست هايى از افتخارات! آمريكايى ها را ارايه كرده اند كه جا دارد آقاى مدادى نگاهى به آنها بيندازند. براى من جاى سوال است كه چرا ايشان حتما مى خواهند در يك سوى اين منازعه بايستند و براى اين كار سوى آمريكا را برگزيده اند. آيا نمى شد كمى بيطرفانه تر به قضايا نگاه كرد؟ در هر صورت ايشان انتخاب شان را كرده اند و با تاسف بسيار به نظر من دلايل اين انتخاب بسيار ضعيف و با چشم پوشى به روى فاكت هايى صورت گرفته كه نديدن آنها در بهترين حالت ساده انگارى محض است. نوشته ايشان اين تصور را بوجود مى آورد كه دمكراسى آمريكايى به مانند لمس طلايى مايداس است كه دست به هر چه ميزد تبديل به طلا مى شد. البته خيلى جا ها تماما تبديل به فلز مرغوب مس گرديده است مثل بمباران اتمى در ژاپن، جنگ ويتنام، شيلى، نيكاراگويه، مجاهدان افغان، حمايت از صدام، حمايت از شاه، كودتا ى ٢٨ مرداد، و ده و صد ها نوع ا زاين موارد نوشته آقاى مدادى را تبديل به انشاى ضعيفى مى كند كه شايسته نمره يك رقمى است. چگونه مى توان اين چنين ساده نگرى كرد و حقايق را ناديده گرفت؟ آيا در پس اين ساده انگارى، تمايل انسانى به ساده كردن قضايا جهت پاسخ به مسايل دنيوى مستتر نيست؟ آيا ايشان تلاش نمى كنند با اين حد از ساده نگرى بخشا دين گرايانه پاسخ هاى ساده اى به مسايل بدهند. آيا رنگرزى از نوع سياه وسفيد در اين نوشته عيان نيست؟ من مانده ام كه به اين نوشته بخندم يا بگريم.

بن مدادى گرامى با تشكر از پاسخ شما. موضع گيرى روشن و بى بروبرگرد شما و ايستادن قاطعانه تان در كنار آمريكا در هر زمان و در هر امرى نمى تواند پراگماتيسم باشد. پراگماتيسم آن است كه تيورى ها و پرنسيب هايى را كه به آنها معتقديد هر از چندى از فيلتر رويدادها و وقايع جارى بگذرانيد و احيانا آنها را با واقعيات تطبيق دهيد. اما هنگامى كه شما هم چون شير ژيان در كنار سياست هاى خارجى آمريكا ايستاده ايد، ديگر جايى براى پراگماتيسم نمى ماند. پراگماتيست هاى بزرگ سران جمهورى اسلامى هستند كه هر جا قضيه اى سفت مى شود فورا شل مى دهند و اين يكى از علل ماندگارى آنهاست. من خودم مخالف جنگ و لشكر كشى هستم. اما درمورد حمله به افغانستان و بركنارى طالبان ها كه آمريكايى ها زمانى خود بخشا از حاميان آنها بودند، مشكلى نداشتم و آن را درست مى ديدم. اين پراگماتيسم بود. اما من چك سفيد به كسى نمى توانم بدهم.
من با شما همعقيده ام كه آمريكا و انگلستان مهد دمكراسى هستند و در داخل براى مردم شان خيلى كار ها مى كنند. اما در خارج از مرزهايشان اين ديگر دمكراسى نيست كه حكم مى كند. تنها منافع شان است كه راهنماى عمل آنهاست و گرنه انگلستان استعمارگر نمى شد و آمريكا آن همه افتضاح در دنيابالا نمى آورد. اين تز كه آمريكا وانگلستان خوب هستند چرا كه در داخل مرز هايشان دمكراسى دارند و در هر كارى بايد از آنها حمايت كرد ساده لوحى بى حد و مرز است كه به فاجعه مى انجامد. فارس ها مثلى دارند كه مى گويد در اگر نتوان نشست. معادل تركى اش را نمى شناسم. نوشته ايد:
“شما فرض کنید که ابرقدرت دنیا ایران بود، ویا روسیه بود. خاک تو سر همهٔ ما میشد. خدا رو صد مرتبه شکر که همین آمریکا ابرقدرت هست و ما هم به سایهٔ آمریکا زندگی آزاد میکنيم”

اين چگونه استدلالى است؟ شايد شما شخصا داريد زندگی آزاد میکنيد اما به مدد همين آمريكا و كودتايش در ايران ما هنوز هم طعم آزادى را نچشيده ايم. مى دانيد مردم شيلى چند سال زير يوغ كودتاگران زجر كشيدند كه اتفاقا همين آمريكايى ها حاميانشان بودند؟ اين ليست البته سر دراز دارد.

رهگذر گرامى تجزيه طلبى براي من مقدس نيست اصولا دور و بر تقدس كمتر مى گردم. اما اگر ببينم كسى دستاويز تازه اى براى ايجاد تقدس دارد پيدا مى كند شاخك هاى حسى ام مرتعش مى شوند. كامنت هاى اخير شما اين شبهه را در من بوجود آوردند كه شما به سختى از سياست هاى ساكاشويلى حمايت مى كنيد كه جنگ و خونريزى براى حفظ تماميت ارضى با چشم پوشى به روى اصول متمدنانه و انسانى از مولفه هاى اصلى آن است. و خوب اگر شما در اين مورد چنين موضعى بگيريد باحتمال در مورد ديگر هم بايد موضعى مشابه بگيريد.
مى گوييد “اصل بر ازدواج است”. تمامى آمارها در كشورهاى غربى ساليان درازى است كه ازدياد طلاق را نشان مى دهند و بويژه در شهر هاى بزرگ اين اصل شما دارد به تاريخ سپرده مى شود. اين اصل شما ريشه مذهبى دارد. هم اسلام و هم مسيحيت بر امر ازدواج تاكيد دارند. اين اصل شما اصل نبوده، قراردادى بوده كه انسان ها را به پذيرش آن وادار نموده اند. براى زندگى مشترك شما نيازى به چنين قرار داد ها نداريد. در عرصه اجتماعى و سياسى نيز دو دهه اخير همين گرايش به طلاق را نشان مى دهد

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

خطاب به دانشجويان در مورد بايراق

چند روزى است كه بيانيه اى كوتاه از سوى “دانشجويان ترک دانشگاه تهران” در رد سمبل پيشنهادى با ماه و ستاره سياه رنگ و حفظ بقيه مشخصات پرچم جمهورى آذربايجان صادر شده و ائلشن گؤنئيلي آن را در پايان آخرين نوشته اش در سايت باى بك* آورده است. من به نظر دانشجويان در مورد مخالفت با سمبل پيشنهادى احترام قايل هستم اگر چه پنهان نمى كنم كه از آنها در مورد استدلال شان در مخالفت با سمبل پيشنهادى انتظار بيشترى داشتم. هدف من از اين سطور كوتاه، وارد شدن در بحث سمبل نيست چرا كه من هيچ گونه نظر و يا دليل روشنى در اين بيانيه نمى بينم و به همين خاطر لزومى به چنين بحثى نيست. آنچه مرا وادار به سياه كردن اين سطور نمود، ادبيات و بينش موجود در آن چند خط است.

در آن جا صحبت از “سرنوشت جنبش مقدس ملت آذربايجان” است. به نظر حقير استفاده از واژه مقدس در ادبيات حركت ملى آذربايجان درست نيست. اين حركت مقدس نيست. اين حركت ملى و دمكراتيك است. اين حركت تلاش براى پاسخگويى به نياز هاى عينى كوچه و بازار و جامعه ترك هاست. هيچ چيز ماورا الطبيعه در آن وجود ندارد و هيچ هدف متافيزيكى را دنبال نمى كند. اين حركت پاسخ به ستم و تبعيض و استعمار است و هيچ مولفه آسمانى آن را احاطه نكرده است. استفاده از چنين ترمى در بيانيه اى اهانت بار مى تواند بعنوان سو استفاده از باورهاى مردم براى به كرسى نشاندن هدفى زمينى تلقى شود.

باز در آن جا آمده است: “اينان …بيانيه صادر کرده­ و با اين عمل وقيحانه خود در صدد…”

دانشجويان عزيز، چرا از نظر شما صادر کردن بيانيه عمل وقيحانه محسوب مى شود؟ مگر ديگران در بيانيه شان چه گفته اند كه از ديد شما وقيحانه است. در يك فرهنگ دمكراتيك همه مى توانند حرف بزنند، اطلاعيه بدهند، به نشر افكارشان بپردازند. و حركت ملى آذربايجان تنها راه درستى كه مى تواند برود راه دمكراسى است. در فرهنگ تقدس بر خلاف آن، همه چيز از بالا ديكته مى شود. ما ساليان درازى است كه اين فرهنگ را مى شناسيم و با تمام نيرو بايد از آن فاصله بگيريم. حداقل براى تعيين يك سمبل، نياز به نيروهاى مقدس وجود ندارد.

در آن جا باز آمده است: “…اقدام کودکانه­ عده ­اي محفلي خود فروخته می­باشد که خود را کفيل ملت آذربايجان مي­دانند..”

با خواندن اين سطور واقعا شك مى كنم كه شما دانشجو هستيد و خود را جزو حركت ملى بشمار مى آوريد. كدام اقدام کودکانه؟ كدام محفلي خود فروخته؟ نمى دانم كدام گزينه براى شما مناسب تر است. بهتر نيست كمى بيشتر به درس و مشق تان برسيد و كمى سطح معلومات و دانش تان را پربار تر كنيد؟ چرا صدور يك بيانيه و حمايت از يك پيشنهاد كه يك امر كاملا عادى و روزمره است با اتهام خود فروشى مواجه مىشود. بهتر نيست يكى دو واحد درس دمكراسى بگذرانيد و به امور ورزشى بپردازيد تا از ميزان عصبيتتان كاسته شود؟!

باز در آن جا مى خوانيم: “چندي است که تعدادي از وبلاگهاي مجهول­الهويه طرحي نو و کودکانه براي ايجاد اختلاف…”

دانشجويان عزيز، چرا اين طرح پيشنهادى از نظر شما كودكانه است. آيا مگر در آن طرح غير از تغيير رنگ ماه و ستاره از سفيد به سياه اتفاق ديگرى هم افتاده است؟ كجاى اين كار كودكانه است؟ آنها كه دليل اين جايگزينى رنگ را هم توضيح داده اند. كجاست توضيح شما و علت مخالفت تان؟ چرا فكر مى كنيد نظر آنها اختلاف بر انگيز است و نظر شما وحدت خيز؟ مگر خود شما معلوم الهويه هستيد كه به ديگران انگ مجهول­الهويه اى مى زنيد؟ اگر اسم و رسم شان را اعلام مى كردند شما خيالتان راحت مى شد؟ مگر نه اينكه بحث پرچم يك بحث نظرى است. پس كجاست نظر شما تا ما هم آن راخوانده و مستفيض شويم.

با اين نوع برخورد و با اين بينش و با اين روش ها مطمئن باشيد كه “گله­ جک” نه سيزيندير نه بيزيم!

آيا فكر مى كنيد تصميم گيرى به جاى يك ملت و يا نمايندگان و فعالان آن درست است؟ اگر شما ازيك طرح ويژه اى براى پرچم حمايت مى كنيد حقانيت آن از كجا مى آيد؟ چه كسى روى آن نظر داده و به چه علتى آن سمبل قابل نقد نيست؟ نكند آن هم مقدس است و اجازه بحث و گفتگو به كسى داده نمى شود؟ دانشجويان عزيز، نه حركت مقدس است و نه پرچم آن. خوبى دمكراسى در آن است كه در مورد همه چيز مى توان حرف زد حتى پرچم مورد علاقه شما. من شخصا منتظر بيانيه هاى بعدى شما هستم اما لطف كنيد قبل از ارسال آن كمى بين خودتان در مورد مضمون آن نظر خواهى كنيد.

سنگى در تاريكى

رهگذر گرامى، شما سنگى در تاريكى مى اندازيد. گرفت كه چه خوب، اگر هم نگرفت چيزى را از دست نداده ايد. كامنتى خطاب به قبيله گرايان مى نويسيد، اگر كسى پاسخ داد پس معلوم است كه قبيله گراست، و شما در كامنت بعدى تان مى كوبيدش. اگر هم جوابى نيامد كه حرفتان را زده ايد و كسى را جرات پاسخ گويى نيست. اين روش ها درست نيست.

تلاش براى جا انداختن ترم هاى بى پايه و اساس و بى در وپيكر برعليه رقباى سياسى امرى ناشايسته و غير دمكراتيك است. تا زمانى كه كسى بر عليه شما خشونت به كارنبرده، در زمينه سياسى رقيب شما محسوب مى شود و شما اجازه نداريد با تكيه بر فرهنگ مسلط اما بس پسرفته جامعه ما، با زدن انگ و بر چسب سعى كنيد او را از ميدان بدر كنيد. آيااين همان Swiftboating نيست؟

شما بر چسب قبيله گرايى به تعدادى مى زنيد اما نمى گوييد منظور از قبيله گرا دقيقا چه كسى است. آيا كسى كه با يك همزبان خود احساس نزديكى كند مى شود قبيله گرا؟ آيا فرانسوى هاى اروپايى اگر با فرانسوى زبان هاى كبك كانادا احساس نزديكى و خویشى كنند مى شوند قبيله گرا؟ اگر شما با يك فارس زبان در استراليا احساس خویشى كنيد مى شويد قبيله گرا؟

اين ترم را آقاى مزدك بامدادان وارد لغت نامه ويژه ضد ترك كرده اند و هيچگاه هم تعريفى برايش نداده اند و هر آنچه از نظر ايشان پست و ناپسند و ترك است قبيله گراست.

آخر كدام قبيله گرا به فكر ايجاد مملكت تازه اى مى افتد آن چنان كه شما ادعايش را مى كنيد. توجه كنيد به نوشته تان:
“..“قبیله گرایان” (که کمتر از “تجزیه آذربایجان” را خرسند نیستند)..”

كدام قبيله گرا خواهان آزادى، دمكراسى ، حقوق بشر مى شود. كدام قبيله گرا به فكر اتحاد با ساير ملل كرد و عرب و بلوچ مى افتد تا آينده اى ديگر رقم بزند؟

من ادعا نكرده ام كه باصطلاح ايراندوستان اين سايت “آریائی و تک نژاده و تافته جدا اصیل و برتر از همه” هستند. اين گرايشات اما وجود دارند و واقعيتى انكار ناپذير در حال حاضر بشمار مى روند. تلاش هاى آقاى خرمى همه در اين سمت است.

دوست عزيز تركها و بلوچ ها و كرد ها ساليان درازى است كه تنها بلحاظ جغرافيايى حاشيه نشين نيستند. آنها به همه لحاظ حاشيه نشين شده اند. آرزو ها وآمال و حرفهاى قشنگ شما مبنى بر متن و حاشيه براى من قابل احترام اند اما واقعيت ها راه خود را مى روند. من قبلا هم به شما گفته ام كه فكر مى كنم شما دلتان نمى خواهد واقعيات راببينيد. ولى حداقل دمكرات باشيد و انگ نزنيد.

---

به نظر من برچسب قبيله گرايى زدن به هر كس كه مى خواهد باشد چه ترك و چه تجزيه طلب و چه آريا گر، در فرهنگ سياسى مذموم است. بكار بردن چنين ترم هايى، نياز به كند و كاو در اصل و متن خواسته ها و تفكرات و نظرات را از بين مى برد. بر گرفته از فرهنگ سياه و سفيد مذهبى است يا طرف از خودمان است يا كافر است. چنين فرهنگى كمك به آلوده كردن فضاست. اگر شما چنين فرهنگى را بسط دهيد كه از خصوصيات ذاتى جمهورى اسلامى است، نيازى به استدلال و روشنگرى و برخورد درست نداريد. اين حرف هاى من تكرارى است ولى به نظر من ارزش دوباره گويى را دارد. حتى اگر كسى تجزيه طلب هم باشد شما نمى توانيد به رسم پهلوى و خمينى گردنش را بزنيد. به لحاظ حقوقى چنين حقى نداريد و به لحاظ سياسى هم نبايد او را لجن بار كنيد. اگر مخالفش هستيد مى توانيد دلايل خودتان را بازگو كنيد. براى ادعا هايتان هم بايد مدركى، نوشته اى و يا سندى نشان دهيد.

شما در نوشته آخرتان قبيله گرايى را نقطه مقابل شهر وندى گذاشته و قبيله گرايى رابرابر تجزيه طلبى دانسته ايد. به ديگر سخن هويت طلبان ترك مخالف ترم شهر وندى هستند و به همين خاطر قبيله گرا و در نتيجه تجزيه طلبند. من مخالف اين ديد شما هستم و آنرا خلاف واقع مى دانم. تز شهروندى در حال حاضر به تنهايى پاسخگوى مشكلات اجتماعى و فرهنگى ايران نيست. به هيچ عنوان مخالفتى با تاكيد بر آن در دراز مدت ندارم. اما در كوتاه مدت تكيه تنها بر آن چشم بستن به خواسته ها ونياز مردم است. براى رسيدن به مرحله اى كه در آن بتوان روى چندو چون حقوق شهر وندى بحث كرد هنوز راه درازى در پيش است.

شما از كجا به اين نتيجه رسيده ايد كه رقباى شما بر اين نظرند كه:
“تضاد عمده ما نه با “جمهوری اسلامی” که با ” شونیست فارسی است”.
---
رهگذر گرامى چند كلمه اى در پاسخ به شما در مورد شهروندى و آنچه از عقل ناقص ما تراوش كرده است. به نظر من شهروندى چيزى جداى از زبان و آداب و سنن و نياكان مشترك و وابستگى اتنيكى است و آن چيز به احتمال و به نسبت زياد حقوق و وظايف فرد در مقابل جامعه است. شهروندى، تلاش براى پاسخ دادن به سوالاتى است كه جوامع مدرن و دمكراتيك طرح كرده اند. آزادى هاى مذهبى، زبانى ، فرهنگى و اجتماعى به آن حد بالايى رسيده كه جامعه اى چون اروپا براى تعريف حقوق و وظايف افراد، نياز به محمل هاى تازه اى دارد. در اتحاديه اروپا افراد نياز به هويتى تازه دارند كه بتواند رابطه آنها را با قدرت سياسى و همديگر مشخص كند. جوامع اروپايى ديگر نيازى چون گذشته به رنگ و نژاد و زبان و وابستگى خونى ندارند تا به يك فرد هويت اجتماعى و سياسى بدهند. امروزه مسايل تازه اى مطرح مى شود. براى پيش بردن ايده اروپاى واحد، در نهايت انسانى با هويت اروپايى لازم است كه نه فرانسوى است و نه ايتاليايى و نه بيست و چند تاى ديگر. آنها بايد رابطه انسانها با جامعه را مورد بازبينى قرار دهند. به نظر من شهروندى از زاويه دمكراسى و آزادى و جامعه مدرن و پيشرفته قابل بررسى است. در جايى مثل كانادا و يا آلمان كه ميليونها انسان ازاقصى نقاط دنيا با ده ها و صد ها رنگ و زبان و فرهنگ و پيش زمينه اجتماعى در آن زندگى مى كنند نمى توان ديگر به ساختارها و چارچوب هاى گذشته بسنده كرد. حالا سوال اينجاست كه آيا ترم شهروندى را كه از نياز هاى خاصى ناشى مى شود و پا سخ به سوالات مشخصى را نيز بر عهده دارد مى توان يك به يك به ايران آورد و سعى كرد آن را در شرايط فعلى پياده كرد؟ ترك هايى كه زبان شان ممنوع است آيا به چنين ترمى اگر قرار باشد به تنهايى دستاويز قرار بگيرد نخواهند خنديد؟ آيا در آنها اين شك ايجاد نخواهد شد كه دارند بازهم براى هويت او پاپوش مى دوزند؟ من ابتدا بايد آزاد باشم و زندگى خودم را بكنم و از آن لذت ببرم بعد مى توانم به سراغ دست شستن از برخى مولفه هاى هويتى ام بروم. چنين سوالى در حاضر مطرح نيست و پاسخ به سوالى طرح ناشده راه به جايى نمى برد.

كينه توزى

ضديت و كينه توزى بر عليه تركها در ايران سابقه طولانى دارد و بويژه ازسوى كسانى كه كتاب هاى درسى دوران پهلوى و جموديت اسلامى را با حقيقت عوضى مى گيرند، طالبان وار و بوش صفت و با تكيه بر انواع و اقسام حيله ها و نيرنگ ها با هدف سركوب غير انسانى و نامردانه اين بيدارى ملى دنبال مى شود كه براستى هم كارشان را با عصبيت و پيگيرى شبانه روز دنبال مى كنند. در اين سايت اين ضديت لباس هاى متفاوت به تن دارد گاه در هيبت على باصطلاح تبريزلى ظاهر مى شود و لاطايلاتى را تحويل مى دهد كه تنها شايسته فراموشى سريع هستند و گاه در هيبت آقاى خرمى كه ديگران دانشمندش مى نامند و بنده با پيگيرى داده هاى ايشان در بحث نژادى در چند ماه قبل و مجموعه فعاليت هاى اينترنتى ايشان، سخنان و ادعاها و نتيجه گيرى هايشان را فاقد دانش و اكنده از بغض ونفرت مى بينم و يا در جامه آقاى رهگذر كه با نواختن سازى ديگر در سمفونى ضد ترك اما نواختن همان نت هاى تهوع آور به آزار گوش و روح ما مى پرازند. بازيگران اين سناريو البته با لباس هاى رنگارنگ و متفاوت ديگرى نيز ظاهر مى شوند و تعدادشان حقا اندك نيست اما در يك امر شريكند و آن نشر جهل است و خرافه. تلاش آنها چسباندن وقيح ترين و جمهورى اسلامى وار ترين اتهامات و انگها به انسان هاى خواستار هويت و فرهنگ خودى است. دين تازه اى به نام تماميت ارضى آفريده اند تا در پس آن باز هم انسان هاى ديگر را استعمار كنند. و با اين ترفند ها موفق مى شوند حتى جامعه شناسان و متخصصان را هم بفريبند. هدف معلوم است: ادامه همان راهى كه پهلوى ها و در پى آن جمهورى اسلامى رفته است. و من بعنوان يكى ازحاشيه نشينان اين تافته جدا بافته آريايى و تك نژادى و اصيل و از همه بهتر، كمى با اين قصد شمامخالفم و آن را عقب گردى بزرگ مى دانم.

علی تبريزلى خيلى عسلى

آقاى تبريزلى خيلى عسلى اه.. اصيل و حقيقت گريز، كم لطفى مى فرماييد وقتى مى گوييد فقط در مقابل “باى بك” گويان شما براى مقابله به مثل كردن از اران به جاى جمهورى آذربايجان ى استفاده مى كنيد. قضيه پيچيده تر است و سعى شما براى پوشاندن افكار واپس مانده، دارد بيهودگى خود را نشان مى دهد. مگر شما پروپاگانديست محور كذايى و بى مايه ايران-كردستان-ارمنستان در مقابل آذربايجان نيستيد؟ مگر بخش بزرگى از اين ملت دو سوى ارس از نظر شما فاقد اصالت نيستند؟ مگر شما منكر ستم و استعمار فرهنگى وسياسى در ايران نيستيد؟ مگر شما حاضر به حمايت ازسپاه پاسداران براى سركوب حركت هويت طلبى در آذربايجان نيستيد؟ مگر شما دلتان براى يك جنگ داخلى بين آذربايجان و كردستان لك نزده است؟ مگر شما تلاش نمى كنيد افكار ما را بسوى اختلافات ناموجود در مرز هاى شمال غربى ايران بكشانيد؟ آقاى عزيز، آنچه شما مى نويسيد و تبليغ مى كنيد فاقد هر گونه روح انسانى و عقلانى است. تنهادر خدمت ايجاد اختلاف و آتش برافروزى است. شما اران نمى گوييد تا مقابله به مثل كنيد. شما داريد هدفمندانه اختلاف مى اندازيد و ماه هاست داريد در اطراف موضوع اران سم پاشى مى كنيد. و من مطمين هستم كه به اين كار ادامه خواهيد داد. راستى مثل اينكه يادتان رفت در مورد نامه ابراهيم گلستان قلم فرسايى كنيد. منتظر افاضاتتان هستيم.

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

پرچم و لزوم تعميق مبانى نظرى

موضوع سمبل ملى و يا پرچم براى آذربايجان جنوبى و يا حركت ملى آن تبديل به مركزى ترين بحث در بين فعالان و علاقمندان به سرنوشت جنبش هويت طلبى در آذربايجان جنوبى گشته است. اما آيا اين بحث تنها به يك سمبل محدود مى شود؟ آيا انتخاب يك "لوگو" نياز به اين همه كشمكش دارد؟! چه فرقى مى كند كه رنگ ستاره سياه باشد يا زرد و يا اصلا چه نيازى به انتخاب يك پرچم جديد است و چرا به همان پرچم جمهورى آذربايجان بسنده نمى كنيم؟ مگر ما يك ملت نيستيم؟ آيا انتخاب سمبل ديگر دال بر تاييد جدايى دو آذربايجان نيست؟ سوالات البته در اين زمينه بسيار است.

طبيعى است كه شعاع مباحث فعلى پيرامون يك سمبل، بسيار فراتر از انتخاب چند رنگ و ياشكل بخصوصى است و گرنه توافق در مورد انتخاب چنين سمبلى خيلى پيشتر قابل حصول مى بود. واقعيت آن است كه جنبش اجتماعى تركها در ايران دارد رشد مى كند و در هر مرحله از اعتلاى خود پرسش هاى تازه اى را جلوى پاى پيشاهنگان آن مى گذارد. مسيله پرچم، سوالات تازه اى را به ميدان آورده كه نياز به پاسخ دارند. آنهايى كه در پيشاپيش اين جريان مردمى در حركتند، ضرورت پاسخ يابى به سوالات پيش روى شان را دريافته و با تلاش تمام در پى يافتن جواب هاى مناسب براى سوالات مطروحه هستند.

"موج" پرچم به نظر مى رسد كه هنوز دامان برخى نيروهاى سياسى و فعالان را نگرفته و آنان شايد هنوز منتظرند ببينند كه قدرت اين موج تا چه اندازه است و احتمالا از در افتادن در آب آن واهمه دارند. اما تعميق و گسترش يك جنبش اجتماعى تنها از طريق تعداد فعالان و يا تعداد تظاهرات و يا زندانيان آن قابل اندازه گيرى نيست. يك حركت اجتماعى نياز به پاسخگويى به سوالاتى دارد كه هر روز در برابر آن قد علم مى كنند و بدون تكيه بر چارچوب هاى فكرى و استدلالى محكم نمى توان از پس آنها بر آمد. نيروى سياسى آن گاه مى تواند نقش راهبردى را بعهده بگيرد كه بتواند در زمان مقتضى راهكار هاى لازم را نشان دهد و از فرصت هاى بدست آمده براى زدن مهر خود بر تحولات استفاده كند. تنها از طريق پاسخگويى مناسب به پرسش هاى مطرح شده اجتماعى و سياسى است كه مى توان جنبش را تعميق برد و فعالان آن ر ابا ساز و كارهاى فكرى لازم مجهز كرد.


مباحث حول پرچم نشان مى دهد كه حركت ملى آذربايجان بيش از پيش نيازمند زمينه هاى تئوريك است. هنوز اتفاق نظر در ترمينولوژى وجود ندارد. هنوز نوع رابطه و چگونگى برخورد با مسئله دو آذربايجان و آينده آن روشن نيست. هنوز در مورد اتحاد ها با ملل ديگر ساكن در ايران بحثى جدى و آشكار صورت نگرفته است. به لحاظ نظرى و تئوريك حركت آذربايجان هنوز راه درازى در پيش دارد. مسائل، بدون طرح و تلاش براى بحث پيرامون آنها قابل حل نيستند. خوددارى از گفتگو به معناى تحكيم صفوف نيست. دمكراسى بدون بحث و جدل و هم چنين بدون اختلاف نظر وجود خارجى ندارد.

در مورد انتخاب پرچم موقت به نظر مى رسد كه يكى از سوالات اساسى، تعريف نوع و كم و كيف رابطه با جمهورى آذربايجان است. سوال اين است كه اگر ما يك ملت هستيم پس چه نيازى به پرچم جديدى است. در مقابل بايد پرسيد آيا ما در حال حاضر يك ملت به لحاظ حقوقى هستيم؟ چگونه مى توان بعنوان شهروند كشور ايران در مجامع و ارگان هاى بين المللى از سمبل هاى جمهورى آذربايجان استفاده كرد كه به عنوان مملكتى مستقل به رسميت شناخته شده است و شهروندان خود را دارد؟ اگر بنا به گفته برخى، تعيين يك پرچم جديد به معناى محك زدن بر جدايى دو آذربايجان بدست نيروهاى خودى است آن گاه بايد پرسيد دو آلمان شرقى و غربى كه با هم يكى شدند مگر ساليان درازى داراى پرچم هاى متفاوت نبودند. در دنيا جوامع زيادى وجود دارند كه بدلايل مختلفى جدا از هم افتاده و هر كدام رشد و اعتلاى خود را داشته اند و در شراط مناسب سياسى نيز دوباره متحد شده اند. سوال فعلى آن است كه ما كدام راه را بايد برويم؟ آيا مى توان به اميد آن كه روزى دو آذربايجان با هم متحد خواهند شد از ايجاد هويتى تازه براى آذربايجان جنوبى پرهيز كرد؟ پاسخ نگارنده به اين سوال منفى است. بخاطر دراز بودن ساليان جدايى دو آذربايجان و واقعيت هاى اجتماعى وسياسى حاضر راه درست و معقولانه براى اتحاد در آينده به نظر مى رسد كه تنها از طريق دو جامعه آزاد و مستقل براى ايجاد يك جامعه آزاد و مستقل ميسر خواهد بود. مسلما بحث ها و نظرات در اين باب گسترده و پيچيده اند اما هر نتيجه ديگرى كه بخواهد استقلال عمل و هويت آذربايجان جنوبى را كم اهميت جلوه دهد توانايى پاسخگويى به سوالا ت عديده اى را نخواهدداشت كه در برابر آذربايجان جنوبى قد علم كرده اند و عاجل ترين آن رهايى از زير يوغ جمهورى اسلامى است.

بحث ها حول پرچم فرصت خوبى براى بيان افكار و نظرات و تعميق نظرى و تئوريك جنبش آزاديخواهى و دمكراتيك آذربايجان جنوبى است. از اين فرصت بايد به نحو احسن سود برد و مباحث حول اين موضوع را تقويت كرد. امتناع از ورود به اين بحث و مباحث مشابه آن عقب انداختن روند پيشروى اين حركت و هراس بيهوده از جدايى و اختلاف است. دمكراسى نيازمند بحث و گفتگو و روشنگرى است. اگر قرار است اين حركت با سازوكارهاى دمكراتيك رشد كند پس نمى توان پا پس كشيد و منتظر ماند.

نحوه برخورد روشنگرانه فعالان دمكراتيك با جريان هاى انحصار طلب در حركت ملى آذربايجان به خوبى روند غالب دمكراسى ونياز به راه و روش هاى دمكراتيك در جريان فعلى اين حركت را به نمايش مى گذارد. مباحث پيرامون پرچم دليل ديگرى بر تاكيد بر تنيدگى انديشه دمكراسى با اين حركت ملى است. مباحث پيرامون پرچم اين انديشه را تعميق بخشيده و به جزيى جدايى ناپذير از آن مبدل خواهدساخت.

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

آزمون دمكراسى براى تعيين سمبل ملى

موضوع پرچم واحد و مستقل براى آذربايجان جنوبى و بحث ها و گفتگو ها و پيشنهاد ها حول آن يكى از آزمون هاى به واقع ساده اى است كه چگونگى برخورد و يافتن راه حلى متناسب براى آن، درجه بلوغ و پختگى سياسى نيروهاى فعال آذربايجانى را به عرصه ظهور خواهد گذاشت. اين آزمون براستى "ساده" است چرا كه در نهايت بحث بر سر انتخاب يك سمبل مناسب است. شايد نيروهاى تلاشگر ترك مى بايد از اين بابت بنوعى خوشحال باشند كه در مقابل مشكلى قرار دارند كه مى توانند بدون هزينه گذارى خاصى، راه و روش هاى دمكراتيك و مبتنى بر آراى اكثريت را تجربه و آزمايش كنند.

بحث ها در اين مورد در ماه هاى گذشته تا حدى پيش رفته و نظرات متعددى در اين باره بيان شده است و آلترناتيو هاى چندى نيز شكل گرفته اند. پس ما بنوعى در مقابل يك انتخاب قرار داريم و كسانى را كه چنين مباحثى را زودرس و يا زيادى مى دانند، حداقل در اظهار نظرها و مقالات و نوشته ها كمتر مى توان پيدا كرد. حال كه ما خواسته و يا نا خواسته در مقابل چنين انتخابى قرار گرفته ايم، چگونه بايدعمل كنيم؟ آيا در نبود ارگان هاى دمكراتيك مردمى، چنين انتخاب و در نهايت تصميمى درست است و مى تواند بعنوان سمبل هويتى يك ملت ارايه شود بدون آنكه از طرق قانونى به آراى آنها مراجعه شده باشد.

شكى نيست كه پرچم نهايى آذربايجان جنوبى تنها با تصويب پارلمان انتخابى آذربايجان رسميت نهايى مى يابد. اما آيا بايد تا تشكيل چنين نهادى دست در دست گذاشته و صبر پيشه كرد؟ عقل سليم به اين پرسش يقينا پاسخ منفى خواهد داد. چرا كه موضوع تنها محدود به پرچم نيست. براى تشكيل پارلمان آزاد و رهايى ازسلطه خونبار حاكميت ديكتاتورى فعلى بايد مبارزه كرد و در اين راه چاره اى جز اجماع جمعى فعالان و مبارزان وجود ندارد. در صورت عدم دسترسى به چنين اجماعى، روشن است كه نظرات، متفاوت باقى مانده و به حضور خود در عرصه سياسى ادامه خواهند داد. گر چه اميد همگان بر آن است كه در مورد پرچم يك اجماع جمعى پيدا شده و سكويى باشد براى اتحاد ها و يا مصالحه هاى آينده.

اگر ما به لحاظ تاريخى و يا سنتى داراى سمبل و پرچمى ملى بوديم كه مورد توافق اكثريت ترك زبانان بود، آنگاه در مقابل چنين سوالى قرار نمى گرفتيم كه امروز برايمان پيش آمده است. در تظاهرات خيابانى سال هاى اخير در آذربايجان، در قورولتاهاى قلعه بابك، و در مراسم همايشى و اعتراضى در داخل و خارج كشور به خاطر فقدان پرچم و يا آرم سمبليك ديگرى، از پرچم هاى متفاوتى -آگاهانه ويا ناآگاهانه- استفاده شده و گاها نيز از آنها بعنوان پرچم ملى آذربايجان ياد شده است! حال سوال اينجاست كه چگونه مى توان با حمل پارچه اى در يك و يا چند تظاهرات، گيرم بر دوش ده ها و يا صد ها هزار نفر، از آن پارچه به نام پرچم يك ملت نام برد؟

حقانيت و مشروعيت دادن به امرى از طريق مراجعه به آمار هاى خيابانى در كشورهاى استبداد زده بكرات تجربه شده و تاريخ صد سال اخير كشور ايران آكنده از اين مثال هاست. شاه فرارى و رژيم منفورش قادر بود حتى در آخرين روزهاى عمرش خيابان ها را پر از طرفدارانش كرده و از طرق رسانه هاى گروهى به تبليغ رژيمش بپردازد. آوردن مردم به خيابانها و از طريق آن مهر تاييد زدن به ادعا ها و ايده هاى خود هزاران بار از طريق جمهورى اسلامى تكرار شده و مى شود. آيا اين "لشكر كشى" هاى خيابانى مشروعيتى براى اين نظام با خود بدنبال آورده است.

اينجا قصد ما مقايسه نمايشنامه هاى خيابانى سازماندهى شده از سوى گروه هاى فشار و ارتجاعى و دون مايه اسلامى با قيام خود جوش و عميقا مردمى و توده اى در شهر هاى آذربايجان نيست. موضوع بهره گيرى از روش هاست. مراجعه به آمار تعداد افراد شركت كننده در يك تظاهرات، چه نمايشنامه اى و چه واقعى، و استنتاج از آنها و بكرسى نشاندن نظر خودى بخاطر بالا بودن تعداد آدم ها در يك جمع، نمى تواند درست باشد. احترام به خواست و آمال كسانى كه در اين و يا آن جمع سمبلى را با خود حمل كرده اند، بلاترديد واجب است. در يك تظاهرات آزاد مردمى، هر كس و يا گروهى مى تواند هر شعار و سمبل و نوشته اى را حمل كند. اما اين امر بخودى خود به هيچ تصميم و سند دمكراتيكى نمى انجامد. حمل سمبلى بعنوان پرچم در قلعه بابك، به تبديل شدن آن سمبل به پرچم آذربايجان نمى انجامد. در غير اينصورت آذربايجان هر چند ماه صاحب پرچم تازه اى مى شود. درك چنين استدلال هاى ساده اى نياز به هيچگونه دانش خاصى ندارد.

براى رسيدن به يك پرچم واحد براى آذربايجان جنوبى در زمان و شرايط حاضر يك توافق از سوى نيروهاى فعال سياسى، با در نظر گرفتن آرا و عقايد قشر هاى مختلف روشنفكران و نويسندگان و هنرمندان و ساير اقشار مردمى لازم است. رسيدن به چنين توافقى مستلزم گفتگوهاى مستدل و تبادل افكار است. پيش از ارايه هرگونه سمبلى بايد زمينه هاى نظرى آن را آماده كرد و چنين زمينه هاى نظرى بدون بحث و گفتگوى روشنگرانه و آزاد قابل دسترسى نيستند. بايد ديد كه پرچم آذربايجان جنوبى تا چه حد مى بايست شبيه به پرچم جمهورى آذربايجان باشد. نشانه ها حاكى از آن است كه بر لزوم چنين شباهتى تاكيد مى شود. در زمينه حفظ سه رنگ زمينه پرچم يعنى آبى و قرمز و سبز به نظر مى رسد اختلافى وجود ندارد. در اكثر آلترناتيو هاى پيشنهادى هلال ماه و ستاره (پنج و يا هشت پر) نيز به چشم مى خورند. اين ها زمينه هاى بسيار خوبى براى دستيابى به يك توافق جمعى هستند.

اين نكته را نبايد از ياد برد كه نو آورى و خلاقيت گرچه در اكثر مواقع مثبت ارزيابى مى شوند اما در برخى حوزه ها از جمله آنچه به سمبل ها و نشانه هاى جمعى بر مى گردند، نو آورى هميشه با آغوش باز پذيرفته نمى شود. مردم بسادگى دست بردن در آنچه را كه به هويت فرهنگى و ملى مربوط مى شوند نمى پذيرند. مى توان در خلوت كارگاهى طرح هاى جالب و زيبايى ارايه داد اما مقبول واقع شدن آنها موضوع ديگرى است. از آنجا كه راه رسيدن به يك توافق جمعى در زمينه پرچم ملى هنوز بدرستى روشن نيست، شايد دورى جستن از طرح هاى متعدد و جوراجور به نفع يك پروسه تصميم گيرى سريع است.

سايت اويرنجى به تاريخ جمعه 28 تیر با نوشته اى دعوت به تشكيل جمعى نموده كه در نهايت دست به انتخاب سمبل ملى بزند. چنين ايده اى تنها مى تواند مورد استقبال نيروهاى دمكراتيك قرار گيرد.

پيش از آن در سوم جولاى، جمعي از فعالين ملي مستقل آذربايجان جنوبي، طى اطلاعيه اى در خصوص سمبل پيشنهادي براي حرکت ملي آذربايجان جنوب، خواهان مقبوليت و پذيرش آلترناتيو پيشنهادى خود شده بودند. دربیست و هفتم تیرماه نيز جمعی از دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران ضمن اعلام حمایت از این طرح از تمامی گروهها و فعالان ملی خواستار رای و نظر مثبت به این طرح شده بودند. نظرات و پيشنهادات منفرد نيز دراين باب در روز ها و هفته هاى اخير منتشر شده و خوشبختانه تعدادى از علاقمندان به سرنوشت حركت ملى در اين زمينه نظر داده اند.

اگر چنين جمعى و تشكيل آن مورد حمايت نيرو هاى سياسى قرار گيرد، راه براى حل نهايى انتخاب سمبل واحدى براى آذربايجان جنوبى هموار خواهد شد. نيز بر ديگر نيروهاى سياسى است كه نظر خود را در مورد روشى دمكراتيك برا ى رسيدن به سمبلى واحد ابراز دارند. حضور در يك جمع معين براى هموار ساختن راه تصميم گيرى نهايى، هم چنين فرصتى است به سود آنهايى است كه براى يك سمبل مشخص تبليغ مى كنند. اين فرصت خوبى براى حركت ملى آذربايجان است تا بتواند اتحاد عمل و پايبندى خود را به راه و روش هاى دمكراتيك نشان دهد.

آنچه در نهايت امر مهم و درس آموز است، نه رنگ و فرم سمبل كه چگونگى رسيدن به تفاهم برسر يك امر واحد در بين نيروهاى سياسى آذربايجان است.

۱۳۸۷ تیر ۲۶, چهارشنبه

زمزمه های عقب نشینی

سردمداران حكومتى جمهورى اسلامى كه در خيل بيشمارى از ارگان هاى من درآوردى و مصلحتى و سپاهى و بسيجى و غيره بر اريكه قدرت اقتصادى و سياسى و نظامى تكيه زده اند، متشتت تر، متفرق تر و فاسد تر از آن هستند كه بتوانند بصورتى يكپارچه ظاهر شده و در مقابل اروپا و آمريكا به مقابله برخيزند. و اين جاى خوشوقتى است. بيش از پيش بر همگان روشن شده است كه با برنامه هسته اى اهداف ديگرى غير از تامين برق براى مردم تعقيب مى شود. با بهانه ايجاد منابع ديگرى براى تامين نيروى الكتريسيته به غير از منابع فسيلى حاضر، صادر كنندگان انقلاب اسلامى در پى دستيابى به اسلحه اى هستند كه با آن بتوانند خود را رويين تن ساخته و قدرت ديكتاتورى خود را ابدى سازند. اما رسيدن به اهداف صلح جويانه، نه در افزايش بمب هاى موجود كه در زدايش آنهاست.
اقتصاد فعلى ايران و آرايش سياسى موجود آن درمانده تر و وابسته تر از آن است كه بتواند جنگى نظامى را بر عليه دنياى غرب به پيش ببرد. بدون واردات گندم و بنزين و خودرو و كفش و لباس و صدها و هزاران قلم از نياز هاى مردم، جامعه در مقابل فاجعه قرار خواهد گرفت كه تازه مى بايد همزمان در زمين و دريا و هوا بجنگد. عكس هاى مربوط به شليك موشك هاى زمين به هوا و افتضاح فتوشاپى نشان مى دهد كه اين حاكميت مفسد چند مرده حلاج است.
افشا گرى هاى اخير پاليزدار در مورد فساد اقتصادى در بالاترين رده هاى حكومتى نشان مى دهد كه اين سيستم استبدادى تا چه حد در منجلاب فساد و رشوه فرو رفته، طوريكه امكان پيشبرد هر گونه سياست منسجم و راهبردى را از آن سلب مى كند. فشارهاى ناشى از تحريم اقتصادى بر خلاف پيش بينى برخى مفسران عجول، بدرستى دست و پاى رژيم را بسته و عرصه را براى بازي هاى آنها تنگ تر كرده است. نرمش نشان دادن در مقابل بسته پيشنهادى اخير سولانا و پذيرش مذاكرات از سوى تهران، تصميم شخص ولى فقيه بوده كه از طريق اكبر ولايتى اعلام شد. و اين در حالى بود كه ديگر مترسك هاى نظام از جمله رييس جمهور و رييس مجلس و ديگر سردمداران دوباره به رجز خوانى پرداخته بودند.

به نظر مى رسد كه كشورهاى غربى درماندگى نظام جمهورى اسلامى را بدرستى مى بينند و تنها با فشارهاى اقتصادى و روانى مى خواهند آن را از ادامه غنى سازى بر حذر دارند و تمام اخبار و شواهد حاكى از آن است كه آنها در اين سياست تاكنون موفق بوده اند. حتى با آنكه مدتهاست كه آمريكايى ها بطوررسمى و غيررسمى هر گونه جنگ نظامى بر عليه ايران را تكذيب مى كنند اما سپاه پاسداران دستور كندن چند صد هزار قبر را در مرزهاى كشور مى دهد و يا رسانه هاى رسمى بر گزارشات جنگى خود افزوده اند. به نظر مى رسد كه اينها همه مصرف تبليغاتى داخلى دارند و رژيم با پذيرش مذاكرات پا در راهى گذاشته است كه پايان آن تن دادن به خواسته هاى جامعه بين المللى است و اين جاى خوشحالى دارد.

با كشانده شدن هر چه بيشتر سوريه به پايگاه سياسى غرب و اروپا واحتمال به رسميت شناختن اسراييل از سوى آن، حلقه روابط آن كشور با ايران گسسته تر شده و ايران بيش از پيش بلحاظ سياسى ايزوله خوهد شد و اين موضوع بى ترديد بى تاثير بر سياست گذارى در مقابل غرب نخواهد بود. چند وقتى است كه گزارشات در مورد افتتاح دفترى ديپلماتيك از سوى آمريكا در تهران مطرح است و به نظر ميرسد برخى آقايان و از جمله رييس جمهور در اين مورد از فرط خوشحالى سراز پا نمى شناسند. او از ماجراى عكس گرفتن يك "فرمانده" نظامى آمريكايى در جريان ديدارش از عراق آنگونه سخن مى راند كه كم مانده آب از لب و لوچه اش روان گردد.

سمت و سوى عمومى جهت گيرى سياسى جمهورى اسلامى، پذيرش عدم اضافه كردن بر تعداد سانتريفوژ ها و خوددارى از تزريق گاز به آنها نشان از آن دارد كه راه براى توقف غنى سازى و احتمالا گرفتن تضمين هاى امنيتى از غرب در حال تكوين است و ايجاد رابطه سياسى با آمريكا قدم بعدى آن است كه با رفتن جورج بوش زمينه ايجاد چنين ارتباطى سهل تر خواهد بود. از منظر حقوق بشر، حقوق ملت هاى غير فارس، آزادى و دمكراسى ابتدا شايد بد بينى نسبت به اين سياست بوجود آيد چرا كه ابتدا غرب خود را بر روى چند و چون برنامه هسته اى و جزييات رابطه با تهران متمركز خواهد كرد و مسايل حاد مردمى اهميت خود را از دست خواهند داد. در كوتاه مدت شايد اين نظر درست باشد. اما در دراز مدت اگر تهران موفق شود خود را تا حدودى از ايزوله ماندن سياسى برهاند، ناچار خواهد بود براى حضور در عرصه سياست جهانى تغييراتى در سياست داخلى خود بدهد.

البته چنين سناريويى متعلق به آينده است اما جمهورى اسلامى فاسد هيچ راه ديگرى براى حفظ خود ندارد. بدون كاستن از فشار هاى تحريم و بدون پاسخگويى به مبرمترين مسايل داخلى خطر از دست دادن كنترل اوضاع درونى، اين سيستم ظالم و دجال را تهديد مى كند.

وظيفه نيروهاى ملى آذربايجان، شناختن درست و عينى وقايع بدون افتادن در دام هاى آرزوگرايانه و و موضعگيرى درست بر اساس منافع ملت ترك در ايران و آذربايجان است. پيش از هر چيز نياز به اصول و برنامه مدونى است كه اهداف دور و نزديك را مشخص و امكان موضعگيرى در برابر سياستهاى دولت مركزى تهران را ميسر سازد. حق تعيين سر نوشت مطالبه اى است محورى كه مى تواند كانون استراتژى خواست هاى تركها را تشكيل دهد. در كوتاه مدت بايد دست اندركارن و فعالان سياسى با تحليل دايمى اوضاع بهترين گزينه ها و سياست ها را براى سود حداكثر به نفع حقوق پايمال شده ملت شان پيش بگيرند. رمز پيروزى ما در تلاش هاى بى وقفه و اظهار وجود در تمام صحنه هاى داخلى و خارجى است. نبايد به جمهورى اسلامى اجازه داد در معاملات و بده بستان هاى سياسى منافع ما را قربانى سياست هاى قرون وسطايى خودسازد.

براى گسترش فعاليتهاى فرهنگى

پايمال شدن حقوق زبانى و فرهنگى در آذربايجان جنوبى توسط حكومت هاى مطلقه و شونيستى مركز گرا در طول دهه هاى گذشته، امروزه آن چنان بر همگان آشكار و مبرهن شده است كه تمركز مبارزه ملى حول خواسته هاى فرهنگى به مبرم ترين هدف حركت ملى تركها تبديل گشته و در بعد فرهنگى تلاش براى آزادى زبان تركى نوك پيكان اين مبارزه را تشكيل مى دهد. اين مبارزه بخوبى آغاز گشته، با خرداد سال ٨٥ نقطه عطف خود را پشت سر گذاشته اما بدليل هجوم امنيتى هنوز امكان شكوفايى كامل پيدا نكرده است. به همين دليل بايد كه كوشش ها براى گسترش مبارزه در اين سمت بيشتر شوند.

برگزارى نشست ها، جلسات گفت و شنود، سمينارها وكنفرانس ها براى شناسايى هر چه بيشتر نسل جوان با زبان و فرهنگ تركى يكى از راه هاى نزديك كردن جوانان به فرهنگ سرزمين آبا و اجدادى شان است. دانشجويان براى برگزارى چنين گردهم آيى هايى از امكانات بيشترى برخوردارند. اينگونه نشست ها محلى براى طرح پرسش ها و زمينه خوبى براى نزديكى جوانان علاقمند به مسايل ملى به يكديگر است. با تدبيرهاى ساده اى مى توان چنين جلساتى را طورى سازماندهى كرد كه علاقمندان بيشترى را به سوى خود جلب كند. دعوت از چهره هاى فرهنگى و سياسى شناخته شده و مقبول يكى از آنهاست. شخصيت هاى مبارز بايد هر چه بيشتر به مردم شناسانده شده و از دانش و تجربه آنها بايد تا حد ممكن استفاده كرد. وجود چهره هاى مشهور و جهت دهنده يكى از نياز هاى حركت ملى آذربايجان است.

برپايى كلاس هاى درسى براى فراگيرى زبان تركى و آشنايى با قواعد و گرامر آن مى تواند به جزوى از مبارزه در راه رسيدن به حقوق ملى تلقى شود. ما بايد كه به زبان مادرى خود مسلط بوده و بتوانيم از آن در مكاتبات مان بهره ببريم. برپايى كلاس هاى خصوصى براى كودكان و نوجوانان بخش ديگرى از اين تلاش است. ما حتما نبايد منتظر حمايت دولت مركزى بمانيم. چنين جمع ها و كانون هايى مى توانند در آينده هسته هاى موثر استقلال از سياست هاى تبعيض آميز و پر ستم را پى ريزى كنند.

آشنايان به زبان نوشتارى و گرامرى تركى بايد جزوات و كتابچه هاى مناسبى براى اين كار تهيه ودر اختيار علاقمندان قرار دهند. شبكه اينترنت مى تواند در اين مورد بسيار موثر عمل كند. محتواى چنين جزواتى بايد متناسب با سنين دانش آموز ها تهيه شوند. واضح است كه چنين امورى كار يكى دو روز نيستند اما استقلال فرهنگى نيازمند پايه هاى مردمى و اجتماعى است و نيازمند كار طولانى مدت است.

برگزارى مراسم و كنسرت هاى موسيقى به مناسبت هاى مختلف مى تواند نقش فزاينده اى در ايجاد ارتباطات دايمى بين علاقمندان و فعالان و آحاد مردم ايجاد كند. چنين برنامه هايى مى توانند پلى باشند مابين اقشار و گروه هاه مختلف مردمى. اينگونه برنامه ها مى توانند براى جمع آورى كمكهاى مالى مورد استفاده قرار گيرند.

برگزارى نمايشگاه هاى عكس و فيلم از طبيعت آذربايجان، برگزارى تورهاى مسافرتى دسته جمعى به نقاط ديدنى و يا روستايى و يا هر آنچه كه مى تواند براى جوانان جالب باشد و يا برنامه هاى كوهنوردى و برنامه هايى از اين قبيل مى توانند در ايجاد دلبستگى به فرهنگ و ماهيت خود موثر بوده و تنوع خاصى را در مبارزات روزمره با خود به ارمغان آورند.

فراموش نكنيم كه اصولا راه حل هاى ساده در هر عرصه اى راه گشا و موثر هستند. چرا كه آنها به سادگى از سوى بسيارى قابل درك و اجرا هستند. نياز به زمينه سازى وسيع و پيچيده ندارند. كمتر مشكل آفرين مى شوند. داراى هزينه كمترى هستند. و در صورت تغيير شرايط به سادگى قابل تغيير ويا كنار گذاشتن هستند. راه حل هاى ساده مى توانند در نگاه اول ناكارآمد و ابتدايى به نظر برسند. شايد فكر مى كنيم اگر يك ايده ساده باشد، نتيجه دلخواه را نخواهد داد، غافل از اينكه شايد سطح انتظارات خيلى بالاست. موفقيت در هر امرى و هر پروژه اى، فرآيند كارها و قدم هاى خيلى كوچك و طرح ريزى شده است كه دايما بنا به شرايط بايد به روز شوند.


رابطه مغزوقلب و تعميم آن به علوم انسانى

نقل قول از دكتر كاظم رنجبر:
مامی دانیم که قلب با حرکت منظم، خون رابه تمام اعضای بدن میرسناند،و دوباره،خون آلوده به گازکربنیک و سموم دیگررا به شش هامی رساند،که خون تصفیه بشود. اماٌ قلب این حرکت ها را به تنهائی انجام نمی دهد،و نمی تواند انجام بدهد. این مغز است که چنین فرمان ها را به قلب و به تمام اعضای بدن میدهد.ام بین قلب ومغز،یک رابطه ای وجود دارد،که در علوم فیز یولوژی،و الکترو مکانیک به آن سیبرنتیک: Cybernétique-می گویند.به عبارت دیگر،اگر خون به مغز نرسد،مغز کارنمی کند،اگر مغز کار نکند،به قلب نمی تواند فرمان بدهد،و قلب کار نمی کند. انسانی که مغزو قلب اش کار نکند،این انسان مرده است.
رابطه اقوام ایرانی ،با هستی و وجود ایران و ایرانی،همان رابطه مغزوقلب ،و همان رابطه سیبرنتیک است که متخصصین علوم انسانی ،چون علوم تجربی، برای تفهیم مفاهیم و قوانین پیچیده از آن استفاده می کنند.
هستی ایران و ایرانی، و آینده آنها،برپایه سه اصل بنیادین میتواند استوار باشد.1- تامیت ارضی ایران،2-استقلال ایران،3-نظام حکومتی برخاسته از راًی آزآد ایرانی،بدون کوچکترین تبعیض قومی،نژادی ،فرهنگی،جنسیت،دین ومذهب.چنین نظام حکومتی ،باتجربه تاریخی سایر ملل،و اندیشه های فلسفی سیاسی ،به غیر از نظام جمهوری(مسلمأ لائیک) نظام دیگری نمی تواند باشد. چنین حکومتی، برای مدت معین و مشخص،بطور آزاد،توسط شهروندان انتخاب می شود،و این حکومت،در مقابل نمایندگان منتخب ملت مسئول است. وقتیکه ما از برابری حقوق شهروندی،و فرهنگی ایرانی صحبت می کنیم،این چه برابری است ،که ملیونها ایرانی،از حقوق ابتدائی خود، یعنی خواندن و نوشتن، تحصیل ،حتی بالاترین حد دانشگاهی ،در زبان مادری خود محروم باشد.
---

در مورد كامنت اخير دكتر رنجبر نكاتى بذهنم رسيد كه مى آورم. فكر ميكنم تشبيه ايشان در مورد رابطه مغزوقلب و تعميم آن به علوم انسانى كه حتى بگفته ايشان از سوى متخصصین علوم انسانی براى تفهیم مفاهیم و قوانین پیچیده از آن استفاده می شود مى تواند در صورت عدم بكارگيرى درست و دقيق آن با مشكلاتى مواجه شود. هفته ها پيش از آن كه مغز جنين در رحم مادر شكل بگيرد، سلول هاى قلبى شكل گرفته و شروع به تپش ميكنند. اين واقعه حدود سه هفته پس ازشكل گيرى جنين صورت مى پذيرد. سلول هاى مغزى حداقل پس از دو ماه شروع به شكل گيرى مى كنند. به عبارت ديگر حداقل در مراحل اوليه زندگى قلب شروع به تكاپو ميكند بدون نياز به مغز. در دنياى پزشكى باحتمال زياد مثال هاى زيادى وجود دارد كه بلا استثنا بودن اين رابطه مغزوقلب را زير سوال مى برند. يك مثال آن مى تواند حالت كوما باشد كه گرچه مغز تا حد زيادى و يا بخش هايى از آن از كار افتاده اما با اين همه قلب و بقيه اعضاى بدن تا مدت درازى بكار خود ادامه مى دهند. سكته مغزى و صرع مى توانند مثال هاى ديگرى باشند كه رابطه دوگانه يادشده را را مى توانند زير سوال ببرند. البته من تخصصى در اين زمينه ها ندارم و متخصصان جامعه شناسى مسلما مى دانند مغز هنوز كاملا ناشناخته است و دنياى علم در اين زمينه بسيار مبتدى است.
كمك گرفتن از پديده هاى طبيعى در زمينه هاى تكنيكى امرى شناخته شده است. نمونه آن تكنيك پرواز است. اما تعميم امور طبيعى به علوم انسانى و تلاش براى تبيين روابط اجتماعى به يارى آنها مى تواند سو تعبير هايى را سبب شود بويژه در جايى مثل ايران فعلى كه خيلى هابدنبال وحى منزل براى نجات ابدى هستند. تلاش براى شكاف روابط سياسى و اجتماعى در ايران به كمك رابطه مغز و قلب و يا هر رابطه جهازى ديگرى مى تواند اين شك رادر خواننده بر انگيزد كه اين بار طبيعت انسانى مستمسك قرار مى گيرد.
سواى اين بحث و تعميم طبيعت به جامعه كه احتمالا دامنه گسترده اى دارد من شخصا با چنين مقايسه هايى كمى مشكل دارم و با آنها بسيار با احتياط برخورد مى كنم چرا كه قبل از همه از اين مى ترسم كه چنين تشبيهات و مقايسه هايى ناخودآگاه شايد اين توهم را در خواننده به وجود بياورد كه هر آنچه پس از اينگونه تشبيهات مى آيد را بى چون و چرا قبول كند و يا فكر كند چون سرچشمه اين تشبيه از دنياى طبيعى مى آيد پس تنها مى تواند درست باشد. رابطه مغز و قلب، آن رابطه بى چون و چرايى نيست كه دكتر رنجبر آورده اند. رابطه ايرانى ها با همديگر نيز بى چون و چرا و ايده آليستى نبوده و در آينده نيز نخواهد بود. تلاش براى تبيين روابط ملت هاى ساكن در ايران به كمك بدن انسانى نمى تواند راه به جايى ببرد. براى من جاى سوال است كه چگونه ايشان از اين رابطه فيزيكى در بدن انسان به آن سه اصل بنیادین رسيده اند. سوال اولى كه به ذهن من خطور ميكند آن است كه پس تكليف حق تعيين سرنوشت در اين ميان چه مى شود. اين سه اصلى كه ايشان آورده اند شايد براى خيلى ها در نگاه اول جذاب و بديهي باشد اما من راهكار و راه حلى در آن نمى بينم كه بتواند در آينده نزديك كمكى به كسى بكند. فكر نمى كنم قرار باشد از ايديولوژي دينى به ايديولوژي جهازى روى بياوريم. همه چيز در يك چامعه انسانى امروزى تابعى از آزادى و دمكراسى است. هيچ اصلى بالاتر ازآزادى و دمكراسى وجود ندارد حتى تامیت ارضی كه ايشان بعنوان اصل اول آورده اند. اين بحث احتمالا ادامه دارد.

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

نجات اقتصادى

نجات اقتصادى براى خيل ميليونى جوانان بيكار در ايران، ايجاد و گسترش خستگى ناپذير توليد با استفاده از دلار هاى نفتى است آن هم به قيمت هايى كه بتواند در ميان مدت با قيمت هاى بازار هاى بين المللى رقابت كند. با ايجاد يك سيستم مدرن مالياتى بايد از گرايش سرمايه هاى داخلى به سوى خريد و فروش ودلالى جلوگيرى كرد. جلوى پمپاژ بى رويه پول هاى نفت به جامعه را گرفت كه يكى از سرچشمه هاى اصلى تورم در ايران است. نمى توان هر سال بيست درصد به در آمد كاركنان دولتى افزود و انتظار سه درصد تورم داشت. يك رابطه معقول مى بايد بين افزايش درآمد ها و ميزان توليد سرانه وجودداشته باشد. تقويت دانشگاهها و حمايت از تحقيقات پايه اى براى پيشبرد سطح تكنولوژى از ملزومات يك جامعه مستقل است. حمايت از سرمايه گذارى هاى خارجى و تلاش براى ايجاد سيليكون ولى هاى نسل بعدى، يكى از راهكار هاست. اما سرمايه خارجى امنيت و تضمين مى خواهد. بايد بى رحمانه جلوى واردات بى در و دروازه را گرفت و نهال هاى داخلى را پرورش داد. بايد جلوى فساد و نهاد هاى موازى قدرت را گرفت. جدايى نيروهاى قضايى و اجرايى يكى از ملزومات اينكار است. تمامى نهاد هاى تصميم گيرى بايد انتخابى ادوارى باشند و نه مادام العمرى. بخش خصوصى را بايد با تمام قوا حمايت كرد. و خيلى از اين كار ها كه مثخصصان خيلى بهتر مى توانند توضيح دهند. استفاده از پول هاى نفتى بايد شفاف وشيشه اى باشد تا همه بدانند اين پول ها به كجا مى رود.

اما چون از ديد بخشى از دوستان كه احتمالا انديشه بخشى از افكار حاضر در جامعه را نمايندگى مى كنند، تمامى راه هاى فوق و روش هاى مشابه، در وهله اول تماميت ارضى را به خطر انداخته! و شعله هاى جنگ داخلى را بر خواهد افروخت!، فلذا پيشنهاد بنده كه قبلا هم آن را نوشته ام، آن است كه به روشى دمكراتيك پول هاى نفتى به طرزى عادلانه به واحد هاى فدرالى و مستقل واگذار شود تا آنها خودشان آستين هايشان را بالا زده و خودشان هر خاكى دلشان خواست به سرشان بريزند. كجاى اين پيشنهاد ايراد دارد؟ آن موقع هر ننه قمرى كه در مركز قدرت نشسته ديگر نمى تواند به همين راحتى ميليارد هاى نفتى را اين ور و آن ور كند.

سلول هاى بيكار مغز

دوستان عزيزى كه هر از چندى سوالات من درآوردى از نوع چهارجوابى و يا يك جوابى طرح مى كنند و با سماجتى هوچيگرايانه و دغلكارانه در پى اخذ پاسخ هستند: شما هر هدف ميمون و ناميمون هم كه از گشايش اين جبهه هاى مجازى و موهومى داشته باشيد، من يكى به سوالاتى پاسخ مى دهم كه حداقل حداقل ها را دارا باشد. سوال شما درست مثل اين است كه اگر دايى من آن قضيه را نداشت اسمش را چه بگذاريم؟ به من چه مربوط است؟ من شبانه روز به فكر جنگ نيستم. بلكه تمام سعى ام جلوگيرى از آن است. اگر جنگى هر كجا در گيرد من در طرف صلح هستم. شما مثل اينكه تمام مسايل تان را حل و فصل كرده ايد و داريد دنبال مشكلات ناموجود مى گرديد. چرا و بر اساس چه مدارك و شواهد و احتمالاتى قرار است بين ايران و تركيه جنگى در بگيرد؟ چرا تا اين حد اعلا به مسخرگى در غلتيده ايد؟
من از زير پاسخ در نرفته ام. من از پاسخ به سوالات بيهوده معذورم. كمى هم آن سلول هاى بيكار مغزتان را به افكار انسان دوستانه و آينده نگر و صلح جويانه و بشر دوستانه واداريد كه از فرط بيكارى به هذيان گويى افتاده اند !

پول هاى نفت

آقاى دكتر رنجبر با تشكراز كامنت هاى مبسوط تان.
واقعيات صد سال اخير تاريخ ايران نشان مى دهند كه ما تاكنون نتوانسته ايم جامعه اى در خور و شايسته و قابل زندگى براى خودمان بسازيم و به نظر هم نمى رسد به اين زودى ها تغيير محسوسى در اين وضعيت پيش آيد. بخشى از دلايل اش را شما بدرستى در نوشته هايتان آورده ايد. من معتقدم پول هاى باد آورده نفت كژ راهه ما را كژ تر كرده است. قدرت خريد خودكامگان حاكم را بيشتر كرده و آنها را در تعميق بردن استبداد و فسادشان يارى كرده است. مگر بدون پول نفت شاه مى توانست آن چنان ديوانه بازى ها را در سال هاى آخر حكومتش در بياورد؟ ژاندام منطقه شود؟ سپاه جاويدان بسازد؟ ساواكش آن گونه انگل وار رشد كند؟ يكى از بزرگترين ارتش هاى منطقه را بسازد و حداقل پنجاه هزار مستشار غربى را بكار گمارد؟ پول هاى نفت سر چشمه ستم و تبعيض اند و گرنه نبايد تفاوت زيادى بين تهران و تبريز بلحاظ رشد اقتصادى وجود مى داشت. با پول هاى نفت دولت ها نياز هاى مردم را با سوبسيد هاى هنگفت تامين كرده اند و كار بجايى رسيده است كه ما در يك دنياى غير واقعى زندگى مى كنيم. مقايسه كنيد صورتحساب ماهانه آب و برق و گاز و تلفن يك ايرانى را با يك فرانسوى. يك فرانسوى شايد سى برابر بيشتر مى پردازد. قيمت بنزين هم كه نيازى به گفتن ندارد. آيا با اين كار مردم گروگان دولت نيستند؟ آيا بدون پول نفت بعد از انقلاب دولت قادر بود همه صنايع را باصطلاح ملى كند تا بدست يك تعداد آدم بى اطلاع بسپارد كه هيچ گونه آگاهى از آن كار نداشتند. نتيجه اش آن شده است كه تعطيل كردن بسيارى از واحد هاى باصطلاح توليدى دولتى خرجش كمتر است. ما نشان داده ايم كه نمى توانيم از دلار هاى نفتى درست استفاده كنيم. يك بخش از طرح نجات اين جامعه در آينده بايد صرف رابطه قدرت هاى سياسى با در آمد هاى نفتى شود. بايد دست دولت مركزى را از اين در آمد ها كوتاه كرد. تمرگزايى در استفاده ازپول نفت بايد از بين برود. اگر قرار است ايران تماميت ارضى اش را حفظ كند و به طريق فدرالى اداره شود بايد به واحد هاى آن اجازه داد خودشان در مصرف پول نفت كه بايد بطور عادلانه در بين آنها تقسيم شود تصميم بگيرند و حتى شايد از اين طريق رقابت سالمى بين واحد ها در استفاده درست از اين در آمدها بوجود آيد.

نفت و پول هاى بادآورده اش

نفت و پول هاى بادآورده اش يك مشكل بسيار بزرگ و يك مسيله ساختارى در ايران پديد آورده است كه از حداقل چهل سال قبل به اين سو هم چون علف‌ هرزه قدرتمندى، خود را در تاروپود جامعه تنيده و زخم هاى بسيار عميق اقتصادى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و روانى بجاى گذاشته است. در ايران نه كار كردن كه كار نكردن ارزش است. در ايران شما مى توانيد باد در غبغب انداخته و با افتخار تعريف كنيد كه از زير كار در رفته ايد. در ايران نيازى به برنامه ريزى نيست. نيازى به تحقيق نيست. در ايران صنعت مادر وجود ندارد. در ايران خيلى چيزها فقط ظاهر است و به همين خاطر چشم و هم چشمى از درجه بالاى توجه برخوردار است. ايرانى ها پر توقع اند چرا كه از پول باد آورده نفت زندگى مى كنند، برخى كمتر، برخى بيشتر. نشستن در خانه براى بسيارى از مشاغل دولتى هزينه اش براى دولت كمتر از رفتن سر كار است. قصد من ابدا زير سوال بردن زحمت و يا كار كسى نيست. اين سيستم آنگونه به مدد دلارهاى نفتى به كژراهه رفته كه اصولا قادر نيست كار و توان انسانها را به ثروت تبديل كند. قضيه بر عكس است. انسانها و زحمت آنها دست و پا گير است. ضرورتى براى سرمايه گذارى در توليد نيست. توليد، برنامه و دانش وامنيت و زمان مى خواهد كه ساختار هاى شاهنشاهى و اسلامى فاقد آن بوده و هستند. در نتيجه پول و درآمدها در داد و ستد و دلالى بكار مى افتند. نبود يك نظام مالياتى برمشكلات مى افزايد. فساد، در اين سيستم اجتناب ناپذير است. بخاطر نبود توليد و بخش خصوصى قدرتمند و فقدان مراكز قدرت اقتصادى مستقل از دولت، مردم به نوعى گروگان قدرت سياسى حاكم هستند. با قيمت هاى نان و بنزين و گاز و آب و برقى كه در ديگر كشورها مردم فقط خواب آنها را مى بينند، دولت مردم را مثل يك زندانى اسير خود كرده است. مردم هيچ گونه امكان بازى و قدرتمدارى ندارند. پول نفت هم چون اهريمنى اين جامعه را در چنگ خود دارد و مشكل بسيار بزرگتر از آن است كه بتوان به اين زودى ها آن را حل كرد. البته اين حقايق كشف من نيستند و ساليان است كه همه آنها را مى شناسند. من شخصا اميدوارم كه نفت نباشد تا ما هر چه زود تر به سامان برسيم. اين هم پاسخى به دوست شيرازى مان كه تصور كرده بودند بنده عربده كشان در پى باج گيرى مالى هستم. اگر از دست من بر مى آمد، همين فردا عطاى نفت را به لقايش مى بخشيدم. مرگ يك بار، شيون يك بار.

جوهر حقيقى تفكرات

جناب تبريزلى، شما حداقل شهامت آن را داريد كه جوهر حقيقى تفكراتتان رابيان كنيد و فاجعه آن جاست كه بخشى ازهم وطنانتان آن هارا عادى مى بينند. من شرم دارم از تكرار چنين بيچارگى فكرى، اما با چشم بستن به فجايع، آنها از بين نمى روند. فرموده ايد:

“هر روز دعا میکنم که این حکومت جبار هزار سال دیگر پا برجا بماند تا حساب این وطنفروشان و خائنین را برسد. از عهده این تورک اللهی ها فقط حزب اللهی بر میاید و بس. (fight fire with fire)”

پس اين حكومت جبار آن چنان هم كه ما فكر مى كرديم خائن نيست. خائنین اصلى در آذربايجان نشسته اند و هر آن منتظرند تا وطن شان را بفروشند! بنازم منطق تان را. پس آخوند هاى قدرت طلب كه سى سال است دمار از روزگار مردم در آورده اند، خيلى بهتر از تورک هاهستند كه اجازه تحصيل به زبان مادرى شان رامى خواهند. حالا ما قصه فدراليسم شما را چگونه باور كنيم. با اين كينه اى كه تا مغز استخوان هاى شما نفوذ كرده ، واقعا فكر مى كنيد شما معتقد به فدراليسم هستيد؟ اجازه دهيد ما درصداقت گفته شما در مورد فدراليسم شك كنيم. براستى لطف كنيد و این وطنفروشان و خائنین را بيشتربراى ما افشا كنيد تا طرفداران شما در حمايت از حزب الله زيادشرمنده نباشند. ما كه امروز زيادى مستفيض شديم.

من قبلا هم گفته ام كه ريشه تفكرات مركز گراى آريايى همسو با اين رژيم است و شما امروز آن را تاييد كرديد.

---

آقاى تبريزلى، شما حرفى براى گفتن نداريد و به همين خاطر هم گفتگو با شما تنها ملال خاطر همگان خواهد بود. سازه فكرى شما تشكيل شده از چند ستون چوبى مور خورده و نم ديده كه بدون هيچ چفت و بستى در فضايى نمور و تار عنكبوتى، تاريك و ناپويا، گزندگان زهر آگينى را در خود جاى داده كه هر از چندى نيش شان را در پوست انسان هاى بى طرف و بيگناه فرو مى كنند تا دوباره به توليد مايع سمى بپردازند.

از سويى ادعا مى كنيد هوادار فدراليسم هستيد و از سوى ديگر آرزوى قتل عام همان هايى را داريد كه قرار است با آنها يك مجموعه فدرال را تشكيل دهيد. رقبايتان را به انواع و اقسام تهمت هاى ناروا مزين مى كنيد. در يك كلام شما دمكرات نيستيد. شما قدم در عرصه هايى مى گذاريد كه متعلق به آن ها نيستيد.

با وجود هزارو يك مشكلى كه با آن ها گريبانگيريم شما مشكل فرضى ديگرى جلوى پاى ما مى گذاريد كه اگر در آينده اى نامعلوم جنگى فرضى بين دو كشور در گيرد من در كدام طرف مى ايستم! من فكر مى كنم سن وسالى از ما ها گذشته و اين گونه سوالات موهومى نياز به فكر و پاسخ ندارند. اما من مى توانم حدس بزنم كه بفرض محال اگر فردا جمهورى اسلامى وارد جنگى شود شما احتمالا در كنار آن خواهيد ماند.

اگر نفت نداشتيم

رهگذر گرامى، گل گفتيد! من كه اين حرفها را مى زنم مى شوم پان و تجزيه طلب و تفرقه انداز. دوستان ديگر كامنت ها را بدرستى نمى خوانند بويژه اگر از جبهه مخالف باشد. يك نمونه اش هم شيرازى اوغلو است. من نوشته ام تركيه روى پاى خودش ايستاده است و ايشان حرف مرا اينگونه تعبير كرده كه تركيه پيشرفته ترين جامعه دنياست.

در ضمن در پاسخ به ايشان: بهترين راه حل براى جلوگيرى از “برادر كشي و جنگ داخلي” ارايه راه حل است كه ما حتى يك نمونه اش را هم از ايشان و همفكران ايشان نديده ايم.

ما هنوز خيلى بايد از غربى ها ياد بگيريم. در خبرها آمده بود كه اوباما از دو بانوي محجبه امريکايي که پيشتر از حاضر شدن آنها جلو دوربين به علت داشتن پوشش حجاب اسلامي جلوگيري شده بود ، عذر خواهي کرد. اين گونه روش هاو انديشه ها چاره ساز وآينده سازند. مقايسه كنيد اين برخورد را با برخورد شيرازى اوغلو و على تبريزلى با مخالفان و رقباى سياسى شان. توجه كرده ايد با چه لحنى از مارالان و وطنداش و غلام يحيى مى نويسند؟

خلاصه ما منتظريم بدانيم كه اگر نفت نداشتيم ا.. مى بخشيد نداشتند اكنون كجا مى بوديم. آيا واقعا اين قدر بدبخت و درمانده مى بوديم؟

نفت و جوامع

شيرازى اوغلو!!! ى گرامى، پيشرفته ترين جوامع دنيا آنهايى هستند كه محروم از منابع طبيعى و زيرزمينى اند. همين تركيه را داشته باشيد كه چگونه روى پاى خودش ايستاده است و تا چه حد خودكفا تر از ايران است. آرزوى من آن است كه ما هر چه زودتر از شر نفت خلاص شويم كه سر چشمه شر است. اگر پول نفت شما نبود، جنس ارزان چينى سيل وار وارد كشور نمى شد تا كفاشان و خياطان و صنعتگران به روز سياه بنشينند. اگر پول نفت شما نبود، همه چيز با پول باد آورده آن خريده و وارد نمى شد، اگر پول نفت شما نبود، بايد همه كله مباركشان را براى نان در آوردن بكار مى انداختند، اگر پول نفت شما نبود، نقدينگى در جامعه اينگونه انفجارى بالا نمى رفت تا تورم حاصل از آن قابل مهار نباشد، اگر پول نفت شما نبود، دولت به مردم نياز پيدا مى كرد و نازش را مى خريد و هزار تا از اين اگر ها كه وصفش مسلما براى شما حال گيرى خواهد بود. چرا خودتان را با اين سوى مدال نفت مشغول نمى كنيد و به اين سوال جواب نمى دهيد كه اگرنفت نداشتيد آن موقع كجا مى بوديم؟ آيا با اين نفت تان ما را به روز سياه ننشانده ايد؟

آقا بالاسر

رهگذر گرامى با سپاس، اگر قرار باشد در آينده همه قدرت در تهران بماند و تهران باز هم براى تبريز تعيين تكليف كند، طورى كه مردم بناب آب آشاميدنى هم نداشته باشند، آن موقع من با اين ايده مشكل جدى دارم. مسيله، كشيدن مرز و يا دادن و گرفتن پاسپورت نيست. نمونه اش اتحاديه اروپاست. هر نوع دمكراسى در ايران اگر نخواهد استقلال عمل آذربايجان و ديگر حاشيه نشينان را جدى بگيرد، قادر به حل معضل پيچيده مسايل ملى در ايران نخواهد بود. آذربايجان و ديگر مناطق چون كردستان و بلوچستان بايد داراى پارلمان هاى انتخابى خودشان باشند و در بسيارى از امود داخلى مستقلانه عمل كنند. در مورد مسايل و زمينه هاى مشترك هم چون مسايل دفاعى و سياست خارجى همه بايد مشتركا تصميم گيرى كنند تا مترسك ديوانه اى چون احمدى نژاد با سرنوشت ميليون هاانسان بازى نكند. قدرت مركزى بايد شكسته شده و به مناطق تقريبا مستقل منتقل شود. دستگاه هاى اجرايى و قضايى و قانون گذارى بايد از تهران خارج و در در تمام ايران “پراكنده” شوند. اگر دوست داريد اسمش را فدرال بگذاريد.

من ايديولوژي آرياگرايى را متناقض با دمكراسى مى بينم و شاهنشاه يك نمونه عيان آن بود. يك امر مسلم است و آن اينكه همه ادعاى برگزارى انتخابات آزاد و دمكراسى را مى دهند اما منظور آرياگران آن است كه همه چيز به سياق گذشته در تهران بريده و دوخته مى شود و بقيه مى روند پاى صندوق ها و به نمايندگانى هم راى مى دهند اما سيستم حكومتى از تهران كنترل مى شود و تهران است كه تعيين تكليف ميكند. و من مى گويم ما خودمان عقل داريم و نيازى به آقا بالاسر از تهران نداريم.

هشتاد و اندى سال تجربه تلخ كافى است. آزموده را آزمودن خطاست. عقل سليم مى گويد يك طرح ريشه اى بايد براى اين جامعه ارايه داد. جامعه اى كه پتانسيل بالايى از تنش را آبستن است
---

شيرازى اوغلو!!! ى گرامى، همين تفكرات مركزگرا و ايديولوژيزه شده هستند كه حتى قادر به تامين آب خوردنى مردم هم نيستند. دوست عزيز، اگر بعنوان برنامه ريز و سياست گذار در تهران در ساختمان هاى مرتفع و داراى ايركانديشن بنشينيد و در سايه برج ميلاد هم لم دهيد، خوب طبيعى است كه سر مردم بناب بى كلاه مى ماند. نظر بنده اين بوده و هست كه خود مردم كار خودشان را بهتر بلدند. مصداق آن مثل معروف است كه آقاى گودرذى نماز ديگرى را به چه ترتيبى مى خواند!